خدای بی نظیر من سلام...

برایت چه بنویسم؟ چه بگویم؟ تو خودت می دانی که چه می خواهم و درون دردآلود من چه غوغایی است!

خدایا...

می دانم که در آستانه ی دعوت کریمانه ی تو، خیلی کوچکتر از آنم که بتوانم در مقابل تو بنشینم و سر بلند کنم،  لبخند بزنم و با عزت سخن بگویم...

خوب می دانم که هوس ها مرا از تو دور کرده اند...سخت فریفته ام کرده اند و مرا از تو بریده اند.اما من شنیده ام دلت حتی برای من و امثال من تنگ می شود!

چون به هرحال ما همان هایی هستیم که فرمودی:

"ونفخت فیه من روحی..."

تو دلت برای من تنگ شده است و من دوست دارم با همین دل سیاه و روح ناپاک و جسم آلوده ام به سوی تو رهسپار شوم. تو را حس کنم، وجود تو را دریابم و آن طور که تو می خواهی تو را ببینم.

رب من! کاش مرا ربوبیت کنی ...  مرا تربیت کنی برای خودت...کاش این آرزوها، حداقل این آرزوها مرا رها نکنند و روحم به خاطر دوری از تو آزرده خاطر و شرمگین باشد.

خدایا !

دست هایم را که هم اکنون  به آستان تو پناه آورده اند، بگیر؛ گرمای رحمتت را بر جام جانم سرازیر کن و مرا هرگز، هر چند برای لحظه ای پلک بر هم نهادن به خودم وا مگذار.

خودم را با تمام وجود به تو می سپارم. مگذار پیمان من با تو به نقاط باریک بکشد...که اگر در این آرمان ها یاریم کنی، من همانی می شوم که تو خواستی و نشدم... که تو گفتی و نکردم...

 در ابهام فرورفته ام. تو مرا پذیرفتی به میهمانی؟ نمی دانم!ولی من تو را دوست دارم، به میزبانی...به میهمانی... میزبان دلم باش و به میهمانی دلم بیا.

دلم سخت گرفته است؛ اما گله ندارم به هیچ وجه،ممنونم که مرا به میهمانی ات خوانده ای. فقط کمکم کن گم نشوم در هیاهوی دروغین این دنیای شلوغ و مبهم...