مردم همه تو را به خدا قسم میدهند...

اما تو برای من چنانی که خدا را به تو سوگند می دهم!

یا ربّ الحسین بحقّ الحسین، إشف صدر الحسین بظهور الحجّة...

امروز فردای عاشوراست. عاشورای همین امسال، چند روز پیش...
هنوز زمستان نیامده، اوایل آخرین ماه پاییز است اما، نمی دانم چرا هوا اینقدر سرد شده؟! مردم می گویند: شاید در ارتفاعات سیرچ برف باریده است.
امشب شب شهادت امام سجاد است. ما هم تصمیم گرفته ایم در خانه مان محفل کوچکی داشته باشیم به یاد خاک های غریب بقیع.
در این گیر و دار و سرما، بخاری هم خراب شده است. عمو و پدرم از صبح دارند دستکاری اش می کنند، اما دریغ از اندکی تغییر.
بلاخره بخاری را پشت ماشین گذاشتند و رفتند برای تعمیر که هرطور شده تا شب سرجایش نصب شده باشد.
یک ساعت بعد آمدند.بدون ماشین، بدون بخاری!!
گفتند همین که رسیده اند به تعمیرگاه، پلیس پشت سرشان توقف کرده است و ماشین را به پارکینگ منتقل کرده اند. حتی اجازه نداده اند بخاری را از پشت ماشین بردارند.
همان لحظه،پلیس موتور یکی از هموطنان اهل تسنن را هم متوقف کرده است. پدرم می گفت: صاحب موتور خیلی التماس کرده که وسیله اش را نگیرند، ولی نتیجه ای نداشته است. آخرش به مامورهای نیروی انتظامی گفته است:
"شما را به امام حسین تان قسم...! "
و آنها با بی اعتنایی تمام گفته بودند شما التماس کردن را بلد نیستید!
بگذریم از اینکه تمام کشور های جهان، به مهاجران پناهنده شان، حق مالکیت وسیله ی نقلیه و رانندگی هم می دهند، اما پدرم پشتش لرزیده بود از اینکه یک شیعه مذهب، فردای شام غریبان، اسم امام حسین علیه السلام را از یک سنی به عنوان قسم شنیده است و دست و دلش نلرزیده!
گرچه آن شب جمعیت عزاداران زیاد شد و خانه از حرارت حضورشان گرم، اما من سوگند خوردم هیچگاه کسی را به اسم ارباب سوگند ندهم...
آنقدر بی انصاف نیستم که فقط با همین پیشامد، درباره ی یک ملت قضاوت کنم و هرچند به خودم می بالم که یک نویسنده ی ایرانی در شرح سفرش به کشورم، کابلستان را جانستان نامیده و بارها نوشته است:"جوانمرد مردمی هستند مردم این دیار"، اما خوب می دانم که پس از بازگشت به کشورم، نمی توانم در خاطرات اقامتم در ایران بنویسم حتی برای یک بار که" جوانمرد مردمی بودند مردم آن دیار... "